|
|
|
|
|
قصه سودابه سودابه : گفتم برو بیرون ، دیگه هم اصلا اینجا نیا 0 محمود : چرا نیام، این حق منه که اینجا بیام و هر وقت که خودم خواستم می رم بیرون0 سودابه : می گم ، همه بساط و چمد و ناتو جمع کن و برای همیشه برو ، دیگه نمی خوام ، قیافتو ببینم 0 محمود : من توي این خونه حق دارم 0 سودابه : نه ، تو هیچ حقی نداری 0 محمود : چطوره حقي ندارم ، اینجا خونه ي من است 0 سودابه : اینجا خونه ي من است و تو هیچ سهمی نداری ، می ری بیرون و بعدم هر کاری خواستی می کنی 0 محمود :الان سرکار عصبانی هستید و نمی دونید که چی می گید و صلاح و مصلحت من و شما چیست ، یه قدری آرام باشید 0 سودابه : نخیر ، اصلا هم عصبانی نیستم ، تصمیم قطعی خودم رو هم گرفته ام و از نظرم هم برنمی گردم ، خیالتو راحت کنم ، من به هیچ وجه ریالی از سهم این خونه رو به تو نمی دهم 0 محمود : آخه چرا ؟ سودابه : این چه رفتاری است که تو با مادرت داری ؟ این چه الم شنگه ای است که به پا کرده ای ؟ دیگه همه می دانند که من و تو اختلاف پیدا کرده ایم ، به همسایه ها چه مربوط بوده که تو به آقای ریاحی توضیح کامل دادی تا بعد هم امروز خانم اون ، مثل یک معلم رسمی اومده و منو نصیحت می کنه ؟ محمود : آخه شما 000 سودابه : آخه و اما نداره ، تو هیچ سهمی از این خونه نداری و من یک وجب اینجا را هم به تو نمی بخشم 0 محمود : سودابه خانم ، من چیزی را نمي خواهم که سرکار به من ببخشید ، من فقط حق خودم رو می خواهم 0 سودابه : تو حقی نداری 0 محمود : نا سلامتی ، ما فرزندیم و خانه ، خانه پدری ماست 0 سودابه : خانه ، خانه پدری شما ! بود 0 محمود : یعنی من پسر آقا جلال نیستم ؟ سودابه : چرا اما اون مرحوم همه شش دانگ خانه را به نام من ثبت كرده است و من صاحب خانه هستم ، آن هم به تنهایی و شریکی هم نمی خوام محمود : خوب ، من هم سهمی دارم 0 سودابه : اما نه در سند 0 محمود : یعنی چه ؟ سودابه : یعنی اگر وکیل هم بگیری ، موفق نمی شوی 0 محمود یعنی وقتی من سهم ارثیه به حق خود را می خواهم به من تعلق نمی گیرد0 سودابه : محمود آقا ! چرا متوجه نیستی ، مسئله اینجا است که مرحوم آقا جلال در زمان حیات خود و در نهایت سلامتی ، سند این خانه را تماما به نام بنده که سودابه رفیعی هستم کردند تا در یک همچنین روزهایی مبادا بین من و تو اختلافی پیش بیاید و فرزند رو در روی مادرش بایستد و بگوید الا و لابد من سهم خودم رو می خواهم ، بعدم بگیرد و برود و مرا با این سن اجاره نشین و آواره این محل و آن کوچه بکند و یا برود شهرستان و یا خارج از کشور و مرا بی خانمان و بی یاور بکند 0 محمود : سر کار اگر مادرم بودی ، با من این طور رفتار نمی کردی 0 سودابه : یعنی من مادر تو نیستم 0 محمود : نه که نیستی 0 شما فقط شش سال بوده که با پدرمن زندگی کردی ، و مقداری از اموال او را هم به نام خودت کردی و الان هم به من این چنین ستم می کنی 0 سودابه : حیف محبت محبت هاي من. محمود :كدام محبت، شما برای باز کردن راهی به دل و جیب و کیف پدرم لبخندی زدی و الان هم ظاهرا موفقی ولی من همین جا محکم می نشینم تا حق خودم که سهم ارثیه فرزند از پدر است را از سرکار بگیرم 0 سودابه : فعلاً ، اوضاع همين است كه مي بيني ، مي خواهي با آقاي رياحي صحبت كن ، با همكاران اداره ات مشورت كن ، وكيل بگير ، و يا اگر خواستي به طريقي مسائلمان را خودمان با هم حل كنيم . محمود : آخه بنده و سركار به چه طريقي مسائلمان را حل كنيم ، مسئله پيچيده و يا جديدي نيست ، من مي خواهم ازدواج كنم و پولي براي پيش پرداخت اجاره و يا اگر شد خريد يك آپارتمان كوچك مي خواهم و سهم ارث من هم زير پاي سركار عالي است . سودابه : خوب مي تواني همين جا ازدواج كني و همسرت را بياوري همين جا، تا باهم ... محمود: تا با هم كلفتي و نوكري سركار سلطان بانو را بكنيم . سودابه : محمود خان! اين طوري حرف نزن ، از قديم هم ، كوچكترها زير دست بزرگترها زندگي جمعي داشتند و با هم رشد مي كردند و از تجربه و پختگي بزرگترها استفاده مي كردند . محمود: اول اينكه زير دست نبودند و در كنار يكديگر زندكي مي كردند، دوم اين كه من الان سي و دو سالمه و به اندازه شروع يك زندگي دو نفره مستقل از بزرگترها تجربه گرفته ام و الان هم نياز به مشورت ندارم ، من فقط مي خوام يه آپارتمان يه خوابهرو اجاره كنم و دست همسر عقد كرده ام رو بگيرم ، ببرم خونهي خودم . سودابه : خونهي خودم ، اين خونهي خودم ديگه چه صيغه اي است ؟ مگه همه اول خونه مستقل داشتند. محمود : نخير نداشتند ، ولي همه اينهايي كه امروز خونه مستقل دارند، روزی نداشتند ، تلاش کردند ، به دست آوردند و الان صاحب خونه شده اند 0 سودابه : هی می گه صاحب خونه شدند ! صاحب خونه شدند، تازه همه که نباید صاحب خونه باشند ، خوب تو هم که می خواهی صاحب خونه بشی ، برو تلاش کن ، سرمایه جمع کن ، خونه بخر تا صاحب خونه مستقل بشی 0 محمود : سهم ارثیه به حق من در دست سرکار است ، اون وقت من این نقد را ندیده بگیرم و برم نو کری چه کسی رو بکنم تا پول تو جیبی بگیرم و تا کی پول جمع کنم ، این راه تا به قبر من هم دست نمی دهد0 سودابه : حرف آخرت چیه ؟ محمود : این خانه را می فروشیم هر کس سهم خود را بر می دارد و 000 سودابه : بر می دارد و دیگر خداحافظ ، نسل جدید بلند مرتبه نشین بشود و نسل قدیم هم در خانه سالمندان ! هان حرف آخرت همینه دیگه ! نه ؟ محمود : نه ، نزدیک هم ، دو تا آپارتمان می خریم تو هم می توانی دوباره ازدواج کنی من هم با همسرم نزدیک منزل جدید 000 سودابه : منزل جدید ! منزل جدید ! همسرم ، همسرم، خوابش را ببینی ، که من این خانه را بفروشم ، خانه حیاط دار را بفروشم ، بروم آپارتمان نشینی کنم و بعد منت دیگران را بکشم 0 که آسه بیا آسه برو تا فلانی و بهمانی گله نکنند ، برو پسر به فکری برای خودت بکن از این به فکر بیا بیرون 0 محمود : پس ازدواج من چه می شود ؟ این دختر مردم رو که اسم بردیم و بعداز یک سال عقد کردیم و الان هم که شش ماهه که منتظر قدم خیر بنده و زن پدر محترم بنده هستند را جدی چه جوابی بدهیم ؟ هان ! آخه شما هم یه چیزی بگيد0 سودابه : این ها مسائل من نیست ، تو خودت مسائلت روبرو حل كن. محمود : من چطور مسائلم رو حل کنم ؟ مگه من از زیر بوته بیرون آمده ام تا با خار و خاشاک و بیابون و کویر بسوزم و بسازم یا آوره کوچه و خیابون بشم و یا با سنگ سخت کوهستان حرف بزنم و با رود خونه هم آوا بشم ، به قول دوستم مرا هم خانه سبزی بود روزی ، پدر بود و مادری سر فراز بود روزی دلگرمی های آن راهنما پدر و گرمی کلام آن مهربان مادر بود روزی سودابه : یعنی توی این چند سال من اصلا به تو مهر و محبت نکرده ام ، خشک بشه دست بی نمک ! محمود : مهر تو در حد پختن غذا و اطو کردن لباس و خرید ما یحتاج منزل و آماده سازی های اولیه زندگی دو نفره ما بوده ولی الان که من می خواهم زندگی مستقل خود را با زنم شروع کنم ، تو همکاری را در آن حد که از یک زن پدر مهربان انتظار می ره با من نمی کنی 0 سودابه : می خواهی ، ارثیه ای که ازشوهر اول ، آن کارخانه و آن شرکت تجاری000 همه را به نام جنابعالی ثبت کنم 0 بفرمائید برویم محضر000 محمود : شوخی نکن ، من هم می دونم چیزی از جعفر آقا برایت نمانده ولی بیا با حسن نیت با هم کمک کنیم یک راه حلی پیدا کنیم ، خوب ؟ این که بد نیست 0 سودابه : فعلا این یه لیوان شربت گلاب رو بخور ، امشب را خوب استراحت کن ، از سر تقصیرات من هم بگذر، فردا هم تو اداره باز با دوستانت صحبت کن ، اگر راهی برای حل این معما پیدا کردی من هم قطعا کمکت می کنم 0 محمود : سودابه : خانم ، شما هم مرا حلال کنید ، من الان می خواهم بخوابم ، شاید صبح بیدار نشدم ، نمی خواهم توی اون دنیا شما بگید ، شش سال سخت برای تو مادری کردم ، یک شبه مزد مرا دادی بالا خره من هم جوانم و صدایم گاهی بلند و گاهي هم بلندتر می شود ، شما هم مرا ببخشید 0 سودابه : استراحت کن من چیزی از شما به دل نمی گیرم تو مثل پسر من هستی و من هم مثل مادر تو ، آینده خود و ثمره زندگی خودم رو در توفیق و پیروزی فرزندم می بینم ، خوشی تو ، شادی من و نگرانی تو ناراحتی و غم من است 0 محمود : فعلا ، شب بخیر 0 سودابه : شب بخیر0 *** محمود : سلام آقای طاهری 0 طاهری: سلام آقای مرادی ، صبح به خیر ، چطوري محمود آقای گل ، خوش آمدی 0 محمود :خوبم، خيلي ممنون. طاهری : چی شده ؟ چیه ؟ باز صبح به اداره اومدی و اخمات توهمه ، مگه چه خبرته ؟ باز هم همان داستان قدیمی اختلاف تو با زن پدر ، خوب بالا خره آخرش چی شد ؟ بگو ببینم ، چیزی را شکستی یا چیزی را پرت کردی ؟ یا نه ؟ اصلا کارتان به بیمارستان رسید یا نه ؟ محمود : حسن جان ، اونجا خونه است ، جنگل که نیست ! مگر شما اینطور با هم حرف می زنین که در بین صحبت به هم چیزی پرت می کنین تا کار به دکتر و درمانگاه برسه 0 طاهری: دست شما درد نکنه ، لطف تان زیاد ، منظوری نداشتم ، خوب بالاخره، مسئله مسکن رو چه کار کردی؟ محمود : با داشتن شما دوستان خوب و مثبت ، همین که اون خانم ما را به خانه راه می دهد و این خانم هم طلاق نمی خواد ، خیلی هم و ضعمان خوب است 0 طاهری: اگر می خواهی ، من خونه خودم رو بفروشم پولش را بدهم شما آپارتمان نو بخری ، سر صبحی چه خوش اشتها هم هستی 0 محمود : عجب حرف هائی می زنی ، من کی یه همچین حرفی زدم ؟ طاهری: خوب مسئله مسکن یه مسئله عمومیه و با موضوع رشد جمعیت ارتباط داره ، یعنی وقتی ظرف چند سال جمعیت زیاد بشه ، و تعداد متولدین بیشتر بشه ، خوب طبیعتا تعداد مسکن هم کم و قیمت آن گران می شه و باید صبر کرد و انتظار کشید ، تا مسئله خود به خود و آرام آرام حل بشه 0 محمود: ما توی این اداره عجب نابغه ای داشتیم و خبر نداشتیم ، قربان اگر وقت بدین یک مصاحبه جدی با یک مجله عالمی برایتون تنظیم کنیم ، به شرطی که آخرش یک عکس هم با ما بیاندازی 0 طاهری: باشه ، باشه0 من دیگه حرف نمی زنم، من جدی گفتم 0 محمود : خوب عزیز دلم ، یعنی می فرمائید ، انتظار به معنی نشستن من است تا وقتی که نسل بعدی از این پس بچه دار نشود و نسل قبلی هم کم کم فوت کنند و به قول شما رشد مرگ و میر داشته باشیم و سپس خانه های این افراد به رحمت خدا پیوسته به معرض فروش برسد و شاید نرخ در بازار پائین بیاید و بعد از یکی دو نسل بنده در سن شصت سالگی کلید آپارتمان خود را به دستم بگیرم 0 طاهری: ببین ، از شوخی که بگذریم ، نکته مهم همین جا است که همه می خواهند هر کدام یک کلید آپارتمان برای خود به دست بیاورند 0 محمود : باز هم می خواهی نصیحت های ترک و پرهیز از دنیا و آنچه در آن است را تکرار کنی ، چطور این دنیا برای تو خوبست ولی برای من در حد کسب در آمد ماهانه و داشتن یک آپارتمان ، بد است 0 طاهری: نه بابا ، مهلت بده ، من حرفم را بزنم ، تو هم صبر کن و قبل از این که من حرفی را شروع کنم ، آن را محکوم نکن 0 محمود : خوب ، بگو ببینم ، چه می گویی و حرف حسابت چیه ؟ طاهری: خلاصه نظر من این است که این میل به صاحب خانه شدن و خانه دار بودن در بین ما مقداری بیهوده تشدید و تقویت شده و گرنه در خیلی از شهر ها و یا کشورهای دیگر در همین دنیا مردم صاحب خانه نیستند و به اجاره نشینی عادت کرده اند و برخی هم خانه را با اثاث و وسائل عمومی منزل را اجاره می دهند و این قدر همه حرص نمی زنند تا صاحب خانه بشوند و این عمر گذران را در منازل اجاره ای به راحتی می گذارند ، منافعی هم دارد ، مثل این که هر چند گاهی می توانی محل منزل خود را عوض کنی و یا مدل آن را تغییر بدهی 000 محمود : یا هر از چند گاهی تغییرت بدهند و عوضت بکنند و در هر اخراج و جابجایی مقداری از وسائل منزلت شکسته شود و یا از بین رفته و دور بریزی 0 طاهری: هر جور که دوست داری حساب کن ، بالاخره تنظیم آرزوها و خواسته ها و امکانات تو با خود توست ، من زندگی خودم را دارم و تو هم زندگی خودت را ادامه می دهی ، من دیگه اصلا در کار تو دخالت نمی کنم 0 محمود : شما از همان اول هم بهتر بود حرف نمی زدی وقتی می دانی کاری از دستت بر نمی آید 0 طاهری: محمود جان ، راستی شما امروز می توانی ، از رئیس اداره موضوع وام مسکن را پیگیری کنی 0 محمود : راست گفتی ، بهتر است امروز از منشی آقای رئیس وقتی بگیرم تا ببینم بخت با ما یار می شه ، یا نه ؟ طاهری: دوست من تو همت کن و بر خدا توکل کن و از دوستان با حسن نیت خود مشورت به موقع بگیر و با تدبیر و امید کارت را پیگیری کن ، به چهارده نور پاک امانت الهی متوسل بشو ، ان شاالله کارت درست می شود 0 محمود : ان شا الله، امید وارم که همین طور باشد ، به امید خدا 0 *** محمود : خانم معزی ، سلام علیکم روز تون بخیر 0 معزی : سلام ، خیلی ممنون ، بفرمائید چه امری داشتید 0 محمود :عذر می خواهم ، جناب رئیس فرصت دارند تا من امروز خدمتشون برسم 0 معزی : بله ، خواهش می کنم بفرمائید ، بنشینید ، من به آقای رئیس اطلاع بدهم ، اگر فرصت داشتند تشریف ببرید داخل و ایشان را ببیند 0 محمود : متشکرم 0 معزی : خواهش می کنم 0 *** معزی : آقای مرادی بفرمائید ، جناب رئیس منتظر شما هستند 0 محمود : خیلی ممنون ، از لطف شما بی نهایت سپاسگزارم 0 *** محمود : جناب آقای رئیس ، سلام عرض کردم 0 رئیس : سلام علیکم جانم 0 محمود : با اجازه تون 0 رئیس : بفرما داخل ، بفرما بنشین ، خسته نباشی ، چه خبر ؟ محمود : متشکرم ، مطلبی داشتم که خواستم عرض کنم همانطور که در نامه ماه قبل خود نوشته بودم 0 رئیس : بله خواندم 000 محمود : خوب این طور که شما می فرمائید بنده تا چند سال دیگر هم امکان رسیدن به نوبت دریافت وام را ندارم ، پس بدین ترتیب مشکل مسکن من فعلا حل نمی شود و ظاهرا من هم هیچ راه حلی ندارم 0 رئیس : خوب از خداوند می خواهم که مشکل مسکن شما را خیلی زود حل کند 0 محمود : بهر حال ، بسیار سپاسگزارم و از این که وقت شریف تون را به من اختصاص دادید ، متشکرم 0 ببخشید ، با اجازه تون مرخص می شوم 0 رئیس : خواهش می کنم ، بفرمائید 0 محمود : جناب رئیس خداحافظ 0 رئیس : خداحافظ آقای مرادی 0 *** محمود : خانم معزی ، خیلی ممنون که زحمت کشیدید 0 معزی : آقای مرادی ، همین الان آقای طاهری از اتاقتون تلفن زدند و گفتند که خانمتون از منزل تماس گرفته اند ، گویا کار فوری داشته اند ، لطفا سریعتر با آقای طاهری صحبت کنید 0 محمود : چشم خانم معزی 0 خیلی ممنون 0 ان شا الله که خیر است 0 *** محمود : طاهری جان ، سلام ، من تلفن داشتم ، کی بود ؟ کی بود چه کار داشت ؟ طاهری : سلام ، هل نشو ، اول سر جایت بنشین ، بعد آرام باش ، بعدم یک تلفن فوری به خونه خانمت بزن ، مثل این که یک کار ضرری داشت 0 محمود :خدا به خیر بگردونه ، یا صاحب الا مر و الزمان ، یا مولا دست رحمتت را به سر من هم بکش 0 محمود : سلام منیژه ، چطوری ، چه کار داشتی زنگ زدی ، من همین الان اومدم پائین ، بالا بودم پیش آقای رئیس ، چی شده ؟ منیژه : سلام ، مهلت بده خسته نبا شی ، ده دقیقه پیش آقا بابک از بانک زنگ زد و گفت به تو بگویم که مبلغ یک صد و شصت هزار تومان چک امروز ، مثل این که به بانک واریز نشده ، چه کار می خواهی بکنی ؟ محمود : وای پاک آبروم رفت ، ببین چه جوری آدم تاریخ و زمان رو گم می کنه 0 اینقدر که من حواسم پرته ، پول آقا بابک را تهیه کردم ، گرفتم گذاشتم توی کیفم آورده ام اداره ، یادم رفته ، برم بریزم به حساب جاری ، خوب ، حالا چی گفت ، چکار می کنه ؟ منیژه : هیچی گفت توی بانک منتظر پیغام من نشسته ، به اون چی بگم ؟ محمود : منیژه ببین به اون بگو ، محمود گفت : من خیلی معذرت می خواهم ، پولش حاضر بیاد دفتر پولش را بگیره یک چائی هم با یکد یگر می خوریم ، تا این قضیه رو از دلش در بیاورم 0 منیژه : محمود آقا ، یه قدری حواستو جمع کن 0 محمود : آخه منیژه خانم نمی دونید که من چه دردسرهایی دارم، چی می کشم 0 منیژه : چرا ، می دونم ، ان شا الله حل می شه ، نگران نباش ، من و تو اول باید سالم باشیم تا با هم بتوانیم خوب و با عزت زندگی کنیم 0 محمود : ان شاالله ، اگر کار دیگری نداری ، به پدر و مادرت هم سلام مرا برسان ، فعلا خداحافظ 0 منیژه : چشم سلامت باشی ، سلام دارن فعلا ، خداحافظ 0 *** همراه : ببخشید شما تلفن همراه دارید ؟ محمود : نه خیر آقا ، من تلفن همراه ندارم ، ضمنا اگر صبر کنید می توانید در ایستگاه بعدی پیاده شوید و از تلفن عمومی استفاده کنید و مشکل خود را حل کنید0 همراه : نه خیر قربان ، من مشکلی ندارم و تلفن هم نمی خواهم نه عمومی و نه همراه ، فقط دیدم شما با خودتون صحبت می کنید ، فکر کردم شما با تلفن همراه صحبت می کنید و من نمی بینم 0 محمود : پس اینطور ، نه خیر آقا من با تلفن همراه صحبت نمی کردم، راستش انسان امروز آنقدر مشکل داره که بالاخره یک وقتی پیش می یاد که در اتوبوس با خودش صحبت می کند تا شاید مسائلش را حل کند ، هر چند که دیگران ممکن است بگویند ؛ فلانی مجنون است 0 همراه : یعنی شما مجنون نیستید ؟ محمود : به یک معنا چرا، یعنی وقتی من خانمی را عقد کرده ام و در خانه خود نشسته ام و خانه ای که زنم را به آنجا ببرم ، ندارم و تسلطی بر اموال خود ندارم و پدر زنم هم دخترش را در خانه اش 000 همراه : ببخشید نفهمیدم یا درست نشنیدم ، در خانه خود نشسته اید و زنتان هم در خانه پدر زنتان ؟ و تسلطی بر اموال ندارید ؟ یعنی چه ؟ محمود : ببخشید ، امروز آنقدر خسته هستم که درست نمی توانم صحبت کنم ، و الا راستش این که پدر من سال گذشته فوت شده 000 همراه : خدا رحمتش کنه 0 محمود : خدا رفتگان شما را هم بیامرزه، ولی آن مرحوم قبل از رفتنش سند خانه را به نام زن دومش کرده و الان که من ازدواج کرده ام و می خواهم همسرم را به خانه بیاورم این زن پدر محترم می گوید یا زنت را بیاور همین جا با هم زندگی کنیم یا هیچ و هر چه می گویم من هم از این خانه سهمی دارم ، سهم مرا بده بروم آپارتمانی اجاره کنم ، می گوید ؛ نه که نه ، نه که نه 0 همراه : پسرم ، اگر یک راه حلی راه من به تو بگویم ، عمل می کنی ؟ محمود : خوب ، قول می دهم که خوب بشنوم 0 همراه : ببین ، با این و ضع قیمت مسکن در این شهر راه حل شما این است که به یک شهر یا یک کشور دیگر بروی یا به یک شهرستان کوچک منتقل شوی ، آنجا مسکن ارزان است راحت تر می توانی زندگی مستقلت را آغاز کنی و با اطمینان ادامه بدهی 0 محمود :من بچه این شهرم ، توی این شهر بزرگ شده ام از پول این مردم در اینجا درس خوانده و تخصص گرفته ام ، تعهد و ایمان و اعتقاد من اینجا پا گرفته و من ریشه در این خاک دارم هویت من با فرهنگ همین جا گره خورده و من باید همین جا خدمت کنم و به همه اینها دین خود را ادا کنم 0 کجا بروم نو کری غریبه ها را بکنم ، سرمایه عمر و حاصل زندگی ام را ببرم کشور غریب و نوکری دیگران را بکنم ، تا آنها به من به چشم محتاج و زیادی و مزاحم به من نگاه کنند ، مگرمهاجرین چقدر موفق بوده اند که شما چنین توصیه ای را می کنی ؟ من باید اینجا ازدواج کنم وبچه ام را هم همین جا تربیت کنم و بزرگ کنم من باید مسئله مسکن خود را درست حل کنم ، نه این که چند تا مسئله دیگر هم ایجاد کنم ، تازه در مورد شهرستان ها هم ، حتی اگر تفاوت های اخلاقی و آداب و رسوم قومی را در نظر نگیریم و بگوئیم چشمانمان را به روی آنها می بندم و حل می شود ، مگر خود شهرستان های ما جوانان جویای کار و طالب مسکن ندارند و با انتقال مشکل از مرکز به استان و یا از استان به شهرستان مسئله حل نشده ، بلکه انتقال محل مشکل شده است و تراکم متقاضیان را از شمال به جنوب و از شرق به غرب عوض کرده ایم این که راه حل نیست 0 همراه : ببخشید ، من فکر کردم تا بشود به شما کمکی بکنم ، گفتم تا با هم یک صحبتی بکنیم تا مسئله حل بشود 0 محمود : نه جانم ، مشکلی که باید با پول و سرمایه گذاری و همت و تدبیر و همكاري و همياري و پشتکار حل بشود با حرف خالی که من و تو بگوئیم حل نمی شود 0 همراه : من ایستگاه بعدی پیاده می شوم و از آشنایی با شما خوشحال شدم 0 محمود :خداوند شما را توفیق دهد و سایه عنایت شما را بالای سر فرزنداتنان پیوسته نگهدارد و توصیه من به شما این است که از جوانی به فکرآینده و سرمایه گذاری و پیش بینی مسائل و کمک به حل معضلات جوانانتان باشید تا مبادا مثل من در این سن ، با این بن بست روبرو شوند 0 همراه : متشکرم خداحافظ محمود : قربان خدانگهدار 0 *** جباری : سلام محمود آقا 0 محمود : سلام ، آقای جباری ، خسته نباشید 0 جباری : چطوری همسایه ؟ امروز که حالت خوبه ؟ محمود : نه خیلی ؛ توی اداره که هر چه اصرار کردم بالاخره رئیس نپذیرفت که وام بدهد، توی راه هم يك همراه خوش بیان داشتم که نفسمو گرفت ، الان هم خیلی خسته و درمونده ام 0 جباری : خوب ، بالاخره چه کار کردی ؟ محمود : تو را به خدا ، ديگه اینقدر نپرس چکار کردی؟ من که خودم کاسه چه کنم به دست دارم، شما هم که هر روز صبح و عصر روزی پنج وعده قبل از صبح و ظهر و پیش از شام مرا سئوال پيچ می کنی و این حرف هاي شما بر اضطراب من اضافه می کند 0 جباری : اولا بنده شما را در صبح و عصر در دو وعده اگر ببینیم در هفته حداکثر ده مرتبه می شود که در هر ملاقات هم سئوال نمی کنم، دیگر این که من می خواهم تو را کمک کنم ، نه این که بر فشار عصبی تو اضافه کنم 0 محمود : نه جانم ببین الان ساعت پنج و نیم است ، تا من بروم خانه و آماده بشوم بروم منزل پدرت پدرزن و شام بخورم و برگردم ساعت یازده و نیم می شود ، کل زندگی من شده همین 0 جباری : نا امید نباش ، به خدا توکل کن ، به یاور مظلومان ، حضرت امام زمان ( روحی فدا ) مراجعه کن حتما تو را کمک می کنند 0 محمود : من خودم هم چند وقتی است می خواهم بروم به همین امامزاده که تو محله بالائی است ، بنشینم یک دعای خالص بخوانم و به عبای حضرت آقا متوسل بشوم ، شاید ایشان نظری بکنند و این مشکل من حل بشود 0 من خودم در بچگی بیماری لاعلاجی گرفتم مرحوم پدرم مرا با مرحوم مادرم به مشهد بردند یک هفته میهمان حضرت آقا امام رضا علیه السلام بودیم ، قربونشون بشم در همان روز دوم شفا گرفتم و تا روزی که برگشتیم حسابی رو پا شدم و سالم و سرحال برگشتم 0 جباری : قربون آدم چیز فهم 0 محمود : آخه من که حرف زوری نمی زنم ، فقط می گویم اگر اصرار سودابه خانم در دو سال پیش نبود ، پدرم راضی نمی شد که سهم به حق مرا به نام ایشان کند و الان من آواره بمانم 0 امروز هم من اصراری ندارم ، می گویم سودابه خانم که تو این چند سال حقا هم برای من زحمت زیادی کشیده اند ، ایشان با همین لطف و صفای خود بیایند ، دندان و دل خود را از این خانه بزرگ بکشند ، واقعا این خانه ای است که برای ده نفر هم کفایت می کند و امروز کلی از در آمد مغازه مرحوم پدرم مصرف نگهداری این منزل می شود ، ایشان با حسن نیت این را بفروشند و تبدیل کنیم به دو منزل کوچکتر که در حد شان خودمان هم باشد و راحت زندگی کنیم فكر نمي كنم كه این توقع زیادی برای یک جوان سی و دو ساله باشد0 جباری : موفق باشی ، فعلا خدانگهدار 0 محمود : خداحافظ ، شما هم عاقبت بخیر باشی 0 *** محمود : سلام ، آقا سید 0 سید : سلام علیکم جانم 0 محمود :خسته نباشید0 سید : درمونده نباشی ، بفرما . محمود :آقا سید سوالی داشتم ، می شه چند لحظه وقتتون رو بگیرم . سید : صدالبته ، خواهش می کنم ، من خودم هر روز صبح و عصر به نزدیک درب ورودی این امامزاده می آیم ، بساط فروش این کتاب دعاها را پهن می کنم و می نشینم، تا هم سوالات شما عزیزان را جواب بدهم و خودم هم دعایی بخوانم و ثوابی ببرم ، این بساط هم بهانه است تا پابند بشوم تا اگر خسته شدم مبادا که شیطان منو از نوکری این آقازاده عزیز جدا کند . محمود : خدا توفیقتون بده ، می شه بگی که من چه کار کنم تا حاجتم روا بشه . سید : جان دلم در بین مردم معروف است که از تو حاجت خواستن است و از خدا هم اگر خواست روا کردن ، اگر هم صلاح ندانست و یا تاخیر کرد تو دلخور نشو . محمود : نه آقا سید ، من از این خاندان چیزها دیده ام که اصلا قدمی از محبت ایشان عقب نشینی نمی کنم ، من هم مثل آقا امام حسین علیه السلام راضی به رضای خدا هستم . سید : احسنت ، جان کلام را خودت گفتی ، بهترین راه هم این است که نذر کنی یک چند وعده ای زیارت عاشورا بخوانی به امید این که خود حضرت سید الشهدا (عليه السلام) نگاه مرحمت کنند، شما می توانی نذر امامزاده کنی ، چیزی بخری یا بیاوری و اطعام کنی و ثواب آن را به امامزاده هدیه کنی . می توانی زیارت های امام و ولی زمان حضرت آقا امام زمان ( ارواحنا له الفداه ) را بخوانی و دعای استغاثه را بخوانی و نماز امام زمان با یکصد ایاک نعبد و ایاک نستعین در هر رکعت و تکرا ر هفت مرتبه اذکار رکوع و سجده را بخوانی و در قنوت آن برای تعجیل ظهور حضرت آقا دعا کنی . همه اینها وقتی ، از صمیم قلب و با خلوص نیت و تواضع و خشوع باشد و حاجت تو هم بر امر خیر باشد، امید است که خداوند خواسته تو را اجابت فرماید . محمود : پس من می روم داخل امامزاده ، شما هم دعا کن . سید : موفق و موید باشی پسرم ، من خود محتاج دعای شما هستم . *** سودابه : محمود آقا ، بیدار شو ، صبحانه حاضره ، اداره ت دیر می شه . محمود : سلام ، صبح بخیر 0 سودابه : سلام عاقبتت بخیر 0 محمود : ساعت چنده ؟ سودابه : ساعت پنج و نیم نشده بعد از نماز صبح ، بیا آشپزخانه با توکاردارم 0 محمود : چشم خانم ، خیلی ممنون که به موقع منو بیدار کردید 0 سودابه : التماس دعا 0 محمود : من محتاج دعا هستم 0 *** سودابه : خوب محمود آقا ، حالا که صبحانه رو خوردی اگر حوصله داری یک پیغامی از حضرت آقا ، مولا امام زمان ( ارواحناله الفداه ) دارم ، می خواهم برایت بگویم. محمود : جانم فدای اسم امام زمان ، من کی باشم که حرف بزنم ، شما هر چه داری بگو، من سراپا گوشم. سودابه : همین سحری قبل از اذان خواب دیدم ، حضرت آقا امام زمان علیه السلام ازمسجدی بیرون آمدند، به طرف من که از درب زنانه مسجد بیرون می آمدم نگاهی کردند ، من هم بدون این که بفهمم كه ایشان حضرت آقا هستند به طرف شان جذب شده و رفتم ، حضرت آقا با نگاهی پر از مهروعطوفت و زبانی پدرانه به من فرمودند : « خیر هردونفرتان دراین است که شما نصف منزل را به او ببخشی و پس از فروش ،دوخانه در نزدیک هم بگیرید »، و من هم ، درخواب ودربیداری به دستورایشان گفتم ، چشم. محمود: قربان تومادربشم ، امامزاده از شماهم متشکرم ، من فدای شما پدرشوم که همچون جدتان امیرالمؤمنین علی علیه السلام یتیم نوازی کردید ، مولای من ای امام زمان ازشما می خواهم به حرمت مادرتان حضرت زهرا علیه السلام که به من وسودابه خانم توفیق خدمتگزاری آستان خودتان را هم عنایت فرمائید و مرا بر درگاه با عظمت خودتان مسکین بفرمائید. سودابه : انشاءالله که مبارک باشد ، قبل از رفتن به اداره به مادرزن و پدرزنت هم خبر بده ، تا آنها هم خوشحال بشند و ازمن راضی باشند. محمود : خدا ازشما راضی باشه ، شما چشم و دل من رو روشن کردید خدا چشم و دل شما رو روشن کنه ، خدا خیرتون بده ، عاقبت به خیر باشی مادر خوب من. |
||